غفلت ...
یک شیشه سرد و چهره های بی بدن
غفلت 30 ساله یک گله که خر شدن
یک نایب زوری ، یک گاو مقدس
یک سرباز ، یک محکوم ، یک زندانی رو به دار و بی کس
یک سر بی مو و یک دست یخ زده
فرار از جواب خائنای سپاه با سوال و سفسته
من یک درختم ، ریشم تو خاک و سرم سبزه
سلاح های سرد و گرم سربازای گمنام امام ، دو قبضه
من یک ایرانم ، من یک عشقم ، من یک آرشم
من بچه کوروش 7000 سالم ، از خون سیاوشم
آره ، شبم تاریک و سرد و عقیدم گناهه
کابوسم سراب و خواب و رویام سیاهه
من یک فمنیسمم ، من و نامرد جلوه بده
یک لیبرال ، آزادی خواه غرق شده و غم زده
پیراهن یوسفم و چند قرنه تو چاهم
من یک حیوون ناطقم ، یک خرم یا انسانم؟
فلسفه ام ، ایدئولوژی هویج و چماقه
زندگیم یک ذهن فلج و روح چلاقه
فکرم پر شده از ذنبق هایی ِ که تو تابستون از غصه یخ زدن
یک مردمی که به گلدسته های مقدسشون اخ زدن
گوشم پره از صحبت های یک جانی خطبه خون
و ایرانی آواره و در به در ِ یک لقمه نون
و غزه ای که پاره تن اسلام ماست
کمک های مردمی ملتی خسته ، بی کم و کاست
گم شده تو شان پاسخ به یک فقیر کور
و محرم و جواب نذری های شیرین و شور
رکوع و سجده های نمادین امت شهوت مدار
رفقای پنهانی دجال خر سوار
یارای امام ، همون رابط های توده ای
آمار زن های تن فروش ، تو فکر سود دهی
یک جبار گم شده تو لباس جابر
دسته گل های چوبه های دار ِ ول شده تو معابر
هذیان گویی های یک شهر بدون نام
ناطق های حقوق بگیر و طلبه های خام